شعر کارو و عکس

شعر کارو و عکس

این برای کسی که تولدشه و دوسنش دارهم

  اگه بهت بر نخوره  می خوام بگم 

                     دوست دارم

         دلم فقط مال تو    تو زندگیم تو رو دارم

         به قلب من شک نکنی   عاشقی حاشا نداره

         وقتی می گم دوست دارم امروزو فردا نداره

         هر چی میشه بزار بشه تو زندگیت پا می زارم

         می خوام این رو خوب بدونی

         خیال رفتن ندارم

[ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ] [ 19:53 ] [ مصطفی ] [ ]

باران یا گریه

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ...
به كسی توجه نمی كنه ...
از كسی خجالت نمی كشه ...
می باره و می باره و ...
اینقدر می باره تا آبی شه ...
‌آفتابی شه ...!!!
کاش ...
کاش می شد مثل آسمون بود ...
كاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ...
بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده**

[ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ] [ 19:41 ] [ مصطفی ] [ ]

انتظار

پرسید که چرا دیر کرده است ؟   نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟  

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است...

خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تورا زنجیر کرده است!  گفتم ار عشق من چنین سخن مگوی گفت : خوابی سالها دیر کرده است...

در ایینه به خود نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است .

می خواستم زندگی كنم در را بستند،می خواستم ستایش كنم گفتند خطر ناك است،می خواستم عاشق شوم گفتند گناه است،می خواستم گریه كنم ،گفتند بهانه است،می خواستم بخندم گفتند دیوانه است،به راستی سخن گفتم گفتند بیهوده است پس فریاد كشیدم..........زندگی را نگه دارید می خواهم پیاده شوم .

[ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ] [ 19:36 ] [ مصطفی ] [ ]

حالا ديگه با تو نمي مونم

امشب ميذارم  ميرم

حسابم بمونه واسه روز محشر

همه دار و ندارمو جمع ميكنم و ميرم

تو هيچ زحمتي رو متحمل نشو

هيچ سرزنشي را از درونم به تو نمي كنم

با دستهاي خودم مثل آب روان ميذرام و ميرم

حالا ديگه آزادي واسه صفا و آرامش

نه از جسمم مونده نه از ظلم و ستم 

هيچ گله اي نميكنم اما دندونامو رو هم فشار ميدم و ميرم

هر چيزي رو كه از دست بدم اين عشقو نابود ميكنم و ميرم

رفتنم گرمايي نداره اما درب خانه را با حرص ميكو



بم و ميرم


[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 20:13 ] [ مصطفی ] [ ]

غریب

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 20:11 ] [ مصطفی ] [ ]

کنارتم

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 20:8 ] [ مصطفی ] [ ]

دستمال کاغذي به اشک گفت

دستمال کاغذي به اشک گفت

قطره قطره ات طلاست!

 يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟

 عاشقم!...

 با من ازدواج ميکني؟!

 اشک گفت

ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟

 تو چقدر ساده اي

خوش خيال کاغذي!

توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي!

چرک ميشوي و تکه اي زباله ميشوي!

پس برو و بي خيال باش،...

عاشقي کجاست؟

 تو فقط دستمال باش!

دستمال کاغذي دلش شکست

گوشه اي کنار جعبه اش نشست!

 گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد

 در تن سپيد و نازکش دويد خون درد!

 آخرش دستمال کاغذي مچاله شد

 مثل تکه اي زباله شد

تو ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت

چونکه در میان قلب خود

دانه های اشک داشت 

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 20:7 ] [ مصطفی ] [ ]

بادکنک

در يك  شهربازي پسركي سياهپوست به مرد بادكنك فروشي

 نگاه مي كرد كه از قرار معلوم فروشنده مهرباني بود.

بادكنك  فروش يك بادكنك قرمز را رها كرد تا در آسمان اوج بگيرد

 و بدينوسيله جمعيتي از مشتريان جوان را جذب خود كرد .

سپس بادكنك آبي و همينطور يك بادكنك زرد و بعد ازآن يك

بادكنك سفيد را رها كرد .

بادكنك ها سبكبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپديد شدند.

پسرك سياهپوست هنوز به تماشا ايستاده بود و به يك بادكنك

سياه خيره شده بود

تا اين كه پس از لحظاتي پرسيد :

آقا! اگر بادكنك سياه را رها مي كرديد بالاتر مي رفت ؟

مرد بادكنك فروش لبخندي به روي پسرك زد و با دندان نخي را

كه بادكنك سياه را نگه داشته بود بريد

و بادكنك به طرف بالا اوج گرفت و گفت : " آن چيزي كه سبب

اوج گرفتن بادكنك مي شود

رنگ آن نيست بلكه چيزي است كه در درون خود بادكنك قرار

 دارد . 

  

رنگ ها ... تفاوت ها ... مهم نيستند...  مهم درون آدمه ، چيزي

 كه در درون آدم ها است

تعيين كننده مرتبه و جايگاهشونه و هرچقدر ذهنيات ارزشمندتر

باشه ، جايگاه والاتر و

شايسته تري نصيب آدم ها ميشه.

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 20:6 ] [ مصطفی ] [ ]

دل نوشته

امروز دوباره گرفتار یه شروع شدم, شروعی که شاید با تمام شروع هایی که تا به حال داشتم فرق میکنه...

تقریبا یک سال میشه که با خودم عهد کردم که با آدمی که تا بحال بودم تفاوتهای زیادی داشته باشم و اگه بخوام خیلی رمانتیکش کنم یه تولد دوباره داشته باشم!

از روزی که اون تصمیمو گرفتم تقریبا و شاید تحقیقا آدم جدیدی شدم و تا حدودی از تغیراتی که در خودم ایجاد کردم و تاثیراتش رو توی برخورد دیگران و اتفاقاتی که واسم میفته میبینم احساس رضایت و اگه بشه اسمش رو گذاشت, خوشبختی, میکنم ولی بدی این دنیا اینه که هیچ وقت نمیذاره تو راحت باشی, درست تو اون لحظه که فکر میکنی همه چیز روبراهه و تو میتونی با قاطعیت بگی من یه آدم خوشبخت هستم و از زندگی لذت میبرم, روزگار چهره ی واقعی خودشو بهت نشون میده و بهت میفهمونه که هنوز خیلی زوده که این حرف رو بزنی و تو اون لحظه هست که میفهمی تمام تلاشهایی که برای تغییر وضعیتت انجام دادی یه جورایی بیخودی بوده و اگه آدم با انصاف و منطقی باشی میفهمی که تو همون آدم سابق هستی و این یه قاعده لا تغییر هست که تلاش هایی که آدمها برای تغییر وضعیتشون انجام میدن بیهوده است...!

اکثر آدمها وقتی این حرفها رو میشنون یا میخونن, برای اینکه خودشون رو از این قاعده مستثنا کنن یا بقول بعضی هاشون امیدشون رو از دست ندن, کسی که این حرفها رو گفته یا نوشته, دیوانه یا روانی یا ناامید یا هزار تا چیز مزخرف دیگه مینامند و میخوان اینجوری خودشون و کاراشون رو توجیه کنن ولی نمیدونن یا نمیخوان بدونن که با انکار واقعیت, واقعیت عوض نمیشه...!

نمیخوام بگم من آدم ناامیدی هستم یا برعکس, آدم امیدواری هستم, فقط و فقط به این نتیجه منطقی رسیدم که سرنوشت آدما از لحظه تولد یا شاید خیلی و خیلی قبلتر از تولد نوشته شده و آدما با تلاشهای خارج از قاعده فقط و فقط میتونن تو یه دایره خیلی محدود سرنوشتشون رو کمی تغییر بدن و نه بیشتر...

یه جا خوندم که نوشته بود: هیچ گاه فرزندان نابغه از والدین احمق زاده نمی شوند

جمله کاملی نیست ولی در حیطه ی تحت نفوذ خودش صادق هست, آدمها رو میشه به دسته های مختلفی تقسیم کرد و شاید تعداد این تقسیم بندی ها رو نشه شمرد و در بیشتر موارد یا بهتر بگم همه ی موارد این دسته ها دو گروه دارند:

آدما یا ظالم هستن یا مظلوم, یا فرمان میدن یا فرمان میبرن, یا میفهمن یا نمیفهمن, یا میگن یا میشنون, یا واقعیت رو قبول دارن یا ندارن و...

هیچ وقت حد وسطی وجود نداشته و آدما خواسته یا ناخواسته جزو یکی از این دو گروه ها هستن و اگه آدمی بخواد این قانون نانوشته رو بشکنه و بخواد حد وسط رو انتخاب کنه, حتی اگه خودش از تصمیمی که گرفته منصرف نشه, دیگران, منظور از دیگران افراد هر کدوم از گروه ها هستن, نمیذارن که اون آدم حد وسط باشه و هر کدوم سعی میکنن تو رو به سمت خودشون بکشن و تو مثل یه تیکه آهن سرد هستی که بین دو تا آهنربا قرار گرفتی که نمیشه همیشه اون وسط باشی و دیر یا زود به یکی از اون دو آهنربا جذب میشی و اون وقت تو هم جزو یکی از اون دو گروه هستی و نکته خیلی جالب و در عین حال وحشتناک اینه که بیشتر آدمها حق انتخاب, حتی بین بد و بدتر رو هم ندارن و این آهنرباها هستن که آدما رو به سمت خودشون میکشن نه آدما با میل و اراده خودشون به سمت اون ها برن!!

بخاطر این و بخاطر هزاران چیز دیگه هست که فهمیدم این دنیا با تمام قوانین نوشته و نانوشته خودش بدرد من نمیخوره, چون جایی که حق انتخابی, نه در موارد جزیی بلکه بطور واقعی وجود نداره, زندگی برای آدمی که لیاقت اسم انسان رو داره, غیر ممکن و زجرآور میشه و هیچوقت نیست که بتونه تو همچین جایی بطور کامل احساس آرامش و خوشبختی کنه و تا زمانی که تو این دنیا هست پیوسته در رنج هستش, رنجی که بیشتر آدما قادر به درک اون نیستن چون فقط آدمهایی میتونن معنی رنج رو بفهمن که خودشون رنج میکشن...

وقتی که خوب فکر میکنی میفهمی همه چیز آدمهایی که برای این دنیا ساخته شدن با آدمهایی که به اینجا تعلق ندارن فرق میکنه, حتی رنج, حتی سختی, حتی خوشبختی و حتی مرگ...

ملاکها و معیارهایی که آدمهای این دنیا برای رنج کشیدن دارن خیلی خیلی با ملاکهای واقعی تفاوت داره...

وقتی با این آدمها در مورد رنج کشیدن و نبود آرامش و خوشبختی حرف میزنی چیزهایی بهت میگن که از شنیدنش از خودت و از همه آدمهای سطحی نگر و احمق اطرافت بدت میاد و اگه آدم منطقی و واقع بینی باشی میفهمی که حرف زدن با این آدمها کار بیهوده ای هست, چون اونها هیچ وقت حرفهای تو رو نمیفهمن, چون جنس حرفهای تو با جنس حرفهای اونها فرق میکنه, چون ملاکها و معیارهای تو با ملاکهای اونها فرق میکنه و اگه خوب دقت کنی میبینی که خود تو با اونها فرق میکنی و این دلیل اصلی تفاوتهای تو و عده معدودی مثل تو با افراد عادی هست.

افراد زیادی هستن که به دنیا میان, زندگی میکنن و بعد از مدتی میمیرن, بدون اینکه چیزی از خودشون و دنیایی اطرافشون بفهمن, افراد زیادی هستن که گوسفندوار میان و میرن ولی نکته خیلی جالب و زجرآور اینه که اگر از اونها در مورد خودشون بپرسی خودشون رو عالم مطلق میدونن و نکته ی دردآورتر اینه که عده ی زیاد دیگری حرفهایی اونها رو تایید میکنن...!!!

اگه از دور به این آدمها نگاه کنی مثل تجمع موجودات ناشناخته ای میمونن که در حماقت و نادانی غوطه ور هستن و تنها یک لطف بزرگ به اونها شده و اون, این است که پاداش حماقت اونها, شادی و خوشبختی واقعی و رنج و غم غیر واقعی هست و باز تو هستی که پیوسته رنج میکشی و زجرآورترین نکته این است که اونها تو را احمق میدانند نه خودشان را...!!!

 

                با این دو سه نادان که دانای جهان اینانند

                                             خرباش که از فرط خری هر کو نه خر است کافرش مینامند

                                                                                                                   ((خیام))

 

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 20:4 ] [ مصطفی ] [ ]

پول

امروز میخوام راجع به پول حرف بزنم

چیزی که شاید با شنیدن اسمش خیلی از گوشها تیز بشه و با دیدنش خیلی از چشمها به درخشش بیفته...

نمیتونم از این واقعیت چشم پوشی کنم و مثل خیلی از آدمهایی که فقط ادای روشنفکرها رو در میارن و برای جلب توجه و اینکه بگن من با دیگران فرق میکنم به هر دستاویزی چنگ بزنم و بگم پول مهم نیست و معنویات مهمه...نه...اصلا قصد گفتن چنین چیزی رو ندارم چون یه دروغ محضه و من از دروغ بدم میاد, واقعیت اینه که تو دنیای امروز پول حتی از خدا هم مهمتر شده چون کسی که پول نداره در واقع اصلا وجود نداره تا بخواد اعتقادی داشته باشه...واقعیت اینه که اگه پول داشته باشی هر کار غیر موجهی برای تو موجه میشه و برعکس اگه پول نداشته باشی هر کار موجه تو غیر موجه جلوه میکنه و این یعنی قانون دنیای جدید...

جالبه...ولی نه...وحشتناکه...وحشتناکه چون این قانون شباهت زیادی به قانون جنگل داره که میگه همیشه حق با قویترها هستش

واقعا جالبه که تو دنیایی که همه آدمهاش ادعای روشنفکری و دانایی دارن از یه قانون ساده طبیعت (قانون جنگل) که از زمان بوجود آمدن هستی بوده, خواسته یا ناخواسته, پیروی میکنن...!!

از همینجا به خودم و تمام آدمهای قانونمند دنیا تبریک میگم...!!!

تابحال شده به این فکر کنیم که داریم به چه قوانینی عمل میکنیم...!؟؟؟

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 20:2 ] [ مصطفی ] [ ]

افتخاریا تاسف

پروفسور محمد جمشيدي مدير برنامه هاي داخلي ايستگاه فضايي ناسا 

فيروز نادري مدير برنامه اجرايي سياره مريخ در ايستگاه فضايي ناسا

حميد برنجي عضو پژوهشگران ايستگاه فضايي ناسا 

قاسم اسرار عضو هيئت مديره ايستگاه فضايي ناسا

كاظم اميدوار عضو پژوهشگران ايستگاه فضايي ناسا

محمد جمشيدي مدير كنترل تكنيك ايستگاه فضايي ناسا

رضا غفاريان مهندس لابراتوار نيرو محركه جت ايستگاه فضايي ناسا

پروفسور پرويز معين رئيس موسسه مرکزي تحقيقاتي دانشگاه ناسا در آمريکا

پروفسور صمد حياتي عضو هيئت مديره ايستگاه فضايي ناسا

عبد الحميد كريمي در رابطه با ساخت موشك هاي فضايي در ناسا فعاليت دارند

خانم دكتر مقدم در آزمايشگاه پيشرانش جت در ناسا بر روي رادارها كار ميكند

حدود 70 الي 80  ايراني در ناسا فعاليت دارند

طبق اخرين آماري که گرفته شده و در روزنامه  space چاپ شده, 43 درصد ناسا از پژوهشگران ايراني مي باشد

 

به اين مساله افتخار كنيم!؟

 

 يا...!؟

 

يا به خاطر از دست دادن اين همه استعداد تاسف بخوريم!؟

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 20:1 ] [ مصطفی ] [ ]

فلسفه زندگی

امروز داشتم به فلسفه زندگی فکر میکردم...

فلسفه ای که هرچقدر بیشتر راجع بهش فکر کنی بیشتر گنگ میشی...

میگن کاینات و هر چیز که درونش هست بیهوده آفریده نشده و هدف خاصی رو دنبال میکنه...اگه بپرسی چه هدفی رو, یه طومار بلند از قوانین طولی و عرضی رو بهت تحویل میدن و میخوان اثبات کنن که همه چیز دنیا رو حساب و کتابه و اگه حتی یک جزء از اون منظم و هدفدار نباشه کل کاینات بهم میریزه, در جواب اونها میگم حق با شماست همه چیز این دنیا رو نظم هستش و درآفرینشش نهایت دقت و ظرافت وجود داره ولی آخرش که چی هممون میمیریم و دنیا رو از دست میدیم, دوباره همون آدمها میگن نه...بعد از مرگ دنیای دیگه ای هستش که انسان باید حساب پس بده و بسته به کارهایی که تو این دنیا انجام داده اون دنیا جایگاهشو پیدا کنه و من بازهم در جواب اونها میگم حق با شماست حتی بعد از مرگ هم همه چیز رو حساب و کتابه و حق کسی ضایع نمیشه و مردم تا ابد, خوب یا بد, تو دنیایی که مرگ وجود نداره زندگی میکنن ولی آخرش که چی...

اصلا چه لزومی داره که ما به دنیا بیایم تا بخوایم آدم خوبی بشیم یا بد!؟

چه لزومی داره به دنیا بیایم که به ما پاداش بدن یا مجازاتمون کنن!؟

اصلا اگر ما نبودیم خوب و بدی هم وجود نداشت

چه لزومی داشت که ما به وجود بیایم که درگیراختیاروعقل وانتخاب و شهوت و خوب و بد وریا و دروغ و کارخوب وهزار و یک چیز دیگه بشیم...

بهتر نبود اصلا نبودیم تا این همه دردسر بکشیم که حالا بخوان بخاطرش بهمون مزد بدن یا مجازاتمون کنن...!!؟

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 20:0 ] [ مصطفی ] [ ]

ازدواج

چند وقت پیش با یکی از دوستام در مورد ازدواج حرف میزدیم...

اینکه واقعا مردم واسه چی ازدواج میکنن...

اولش میگفتیم لابد همونطور که خودشون عنوان میکنن عاشق همدیگه هستن و به این خاطر با هم ازدواج میکنن که بتونن یه عمر عاشقانه در کنار هم زندگی کنن ولی آخه مگه میشه عشق تکراری بشه...این رو بخاطر این میگم که اکثر آدمها بعد از مدت کوتاهی که از ازدواجشون میگذره نسبت به هم بی اعتنا میشن و انگار که از هم خسته شدن و فقط بخاطر بچه و حرف مردم و هزار تا چیز دیگه هستش که دارن در کنار هم زندگی میکنن نه بخاطر اینکه عاشق همدیگه هستن...

یه بار تو یه وبلاگ یه کامنت دیدم که به نظرم جالب میرسید, نویسنده اون کامنت گفته بود که اصلا چیزی به نام عشق وجود نداره و آدمها فقط به خاطر برآورده کردن نیازهای جنسی هست که ازدواج میکنن نه بخاطر کلمه بی مفهوم عشق...

واقعا علت آدمها واسه ازدواج چیه!!؟

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 19:59 ] [ مصطفی ] [ ]

شعور

امروز یه مساله ای برام پیش اومد که از آدمها بدم اومد...یا شاید بهتره بگم از آدمهایی که یه سری صفات مثل درک و فهم پایین, بی منطق و بدون فکر و صفاتی اینچنینی دارن بدم اومد...یعنی تا الان هم از این دسته آدمها خوشم نمیومد ولی اتفاق امروز واقعا منو از این آدمها بیزار کرد...

آدمهایی که سطح شعورشون اونقدر پایینه که تفاوت بین خوبی کردن در حقشون با بدی رو نمیفهمن...

آدمهایی که فرق بین توهین و دلجویی رو نمیفهمن...

آدمهایی که فرق بین از رو دل حرف زدن با از روی کینه و منظور حرف زدن رو نمیفهمن...

آره...آدمهایی که فرق بین آدمها رو نمیفهمن...

واقعا نمیدونم چطور باید در مقابل این آدمها برخورد کنم...اگه یکی مثل خودشون بشم و جوابشون رو مثل یه آدم بی فرهنگ بدم خودم رو همسطح اونها کردم و ارزشم رو پایین آوردم اگر هم جوابی ندم خودم معذب میشم که چرا هیچی بهشون نگفتم...واقعا باید چه برخوردی با این آدمها داشت...!!؟

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 19:58 ] [ مصطفی ] [ ]

خدایا..............

این مطلبی که میخوام بذارم نوشته یکی از دوستای خوبم هست که به نوشتن و نویسندگی علاقه داره و من در متنش هیچ دخل و تصرفی نداشتم و عقیده خودم رو در اون دخالت ندادم و عین متنش رو نوشتم :

خدایا! میدانم که از دست ما انسان های بی معرفت چه رنجی میکشی

تو به خاطر هواداری ما فرشته مقربت ابلیس را مورد عتاب قرار دادی و او را از خود دور ساختی ولی ما به هواداری ابلیس پرداختیم و از او پیروی کردیم

تو به ما فکر دادی تا از دنیا لذت ببریم و بتوانیم تو را درک کنیم ولی ما به این قدرت تفکر کوچک مغرور شدیم و تو را انکار کردیم

تو به ما خلاقیت دادی تا ابزار مورد نیازمان را برای آسایش و لذت بیشتر بسازیم ولی ما از خلاقیتمان استفاده کردیم و بت ساختیم و پرستش کردیم

تو به ما اراده دادی که لذت تصمیم گیری را بچشیم ولی ما از اراده مان استفاده کردیم و از راه تو خارج شدیم و به تو پشت کردیم

تو به ما قدرت تشخیص خوب و بد را عطا کردی ولی ما خوب ها را بد دبدیم و بدها را خوب دیدیم

تو به ما پیامبر هدیه کردی تا راه درست را پیدا کنیم ولی ما بدترین رفتارها را با پیامبرانت کردیم

تو به ما عشق پاک را عطا کردی ولی ما آن را به عشق ناپاک تبدیل کردیم

تو به ما...

نمیدانم, نمیدانم این همه صبوری و تحمل برای چیست؟

نمیدانم چرا هنوز به انسان ها امید داری؟ اما میدانم منتظری که انسان, این فرزند ناخلف, روزی به سر عقل آید

وای که این انعطاف پذیری و صبوری تو مرا دیوانه میکند

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 19:57 ] [ مصطفی ] [ ]

عشق

امروز داشتم به مفهوم عشق, کلمه ای که واسه خیلی ها جذابیت داره و واسه بعضی ها هم نه تنها جذابیت نداره بلکه از اون دسته واژه هایی هست که آدم دوست داشت اصلا وجود نداشت...

اصلا تعریف عشق چیه...

اگه این سوال رو از خیلی ها بپرسی میگه عشق یعنی در هوایش گم شدن, عشق یعنی تبلور دوست داشتن, عشق یعنی در او گم شدن و هزار تا جمله پر زرق و برق دیگه که از تو اس ام اس هایی که واسش اومده حفظ کرده یا اگه آدم کتابخونی باشه 4 تا جمله از فلان نویسنده معروف میگه تا تو این تصور بهت دست بده که آره طرف خیلی حالیشه ولی آخه که چی بشه...تا کی قراره بخاطر ترس از متهم شدن به نفهمی به چیزهایی اقرار کنیم که باورش نداریم!!؟

ولی من میخوام با شهامت حرفمو بزنم حتی اگه به نفهمی متهم بشم ولی لااقل پیش وجدان خودم سربلندم که واسه اینکه تحسین 4 نفر رو به خودم جلب کنم پا رو عقیدم نذاشتم و حرف دلمو زدم...آره...به نظر من عشق یعنی نرسیدن, عشقی که بهش برسی که دیگه عشق نیست...تصور من از عشق اینه...تصوری که فقط حاصل فکر و تجربه خودمه...تصوری که از تجربه یه نویسنده بزرگ یا فلان شاعر یا اس ام اس هایی که واسم رسیده نیست...تصور شما چیه!؟

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 19:56 ] [ مصطفی ] [ ]

هدف

امروز داشتم به این موضوع فکر میکردم که تا چه حد تو زندگیم هدف داشتم یا دارم...هر چی فکر کردم دیدم از چند سال پیش تا حالا یه جورایی زندگیم بی برنامه شده و بی هیچ هدف خاصی دنبال میشه...یادمه وقتی بچه بودم...وقتی که حتی معنی درستی از واژه هدف نداشتم کلی هدف تو زندگیم داشتم اما به مرور زمان که معنی اون رو کاملتر درک کردم به همون اندازه هم هدفهای زندگیم کم شد...نمیدونم اصلا این چیز خوبیه یا بد ولی چند سالی هست که هدف ندارم...نه اینکه نخوام به چیز معینی برسم...نه ...اصلا...بلکه خودمو برای رسیدن به اون به آب و آتیش نمیزنم...یا اگه خیلی روشن بگم تصمیم گرفتم تو لحظه خوش باشم...تو هر لحظه از کاری که انجام میدم لذت ببرم و کاری نکنم که وقتی به گذشتم نگاه کردم حسرت بخورم و مجبور باشم چشمامو به روش ببندم...

شما تا چه حد مقید به هدف هستید!؟

تا بحال شده به خاطر هدف زندگیت کاری انجام بدی که بر خلاف میلت باشه؟

اگه آره بعدن از انجام دادن اون کار پشیمون شدی یا نه؟

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 19:55 ] [ مصطفی ] [ ]

خوشبختی

امروز میخوام راجع به خوشبختی بنویسم...واژه ای که در روز شاید از دهن خیلی ها خطاب به خودمون بشنویم و با شنیدنش احساس خوبی پیدا کنیم...همه یا لااقل بیشتر آدمها در مقابل کمکی که بهشون میکنی میگن ایشالا خوشبخت یا عاقبت بخیر بشی...ولی اصلا خوشبختی یعنی چی!؟

آدم وقتی به چی برسه میگن خوشبخت شده!؟

اصلا جایی هست که وقتی بهش رسیدی به خودت بگی دیگه من خوشبخت شدم و هیچ غمی تو زندگیم ندارم!؟

اصلا خوشبخت شدن یه چیز نسبی هستش...یا نه...کاملا مطلقه!؟

تعریف شما از خوشبختی چیه؟

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 19:54 ] [ مصطفی ] [ ]

بیزاری

بیزاری...لغتی که در روز خیلی ها به کار میبرن ولی شاید حسشون از گفتن اون به اندازه حسی که من نسبت به آدمهایی که در قبالشون اینو میگم نباشه...از آدمهایی که من ازشون بیزارم...

بیزارم از آدمهایی که توانایی دروغ گفتن و فریب دادن افراد رو عرضه داشتن یا زرنگی میدونن...

بیزارم از مردهایی که مرد بودن رو با نظر داشتن به زن و دختر مردم میسنجن و توانایی برقراری رابطه جنسی با اونها...

بیزارم از زن هایی که تایید کننده چنین ذهنیتی برای مردها هستن و به اون قوت میبخشن...

بیزارم از آدمهایی که ملاک برتری افراد رو میزان قدرت جسمی و توانایی ظلم و تحقیر کردن دیگران میدونن نه میزان فهم و درک و کمک کردن به دیگران...

بیزارم از آدمهایی که وقتی میبینن توانایی مقابله با ظلم رو ندارن شروع به تعریف و تملق از ظالم میکنن به امید دور موندن از ظلم...

بیزارم از آدمهایی که معنی درست یه سری واژه ها رو نمیدونن...مثل آدم بودن...مثل انسانیت...

آره...بیزارم از آدمهایی که لیاقت اسم انسان, موجودی که خداوند موقع آفرینشش به خودش تبریک گفت رو ندارن...

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 19:53 ] [ مصطفی ] [ ]

تضاد عقل و زور

یکی از جمله هایی که همیشه بهش فکر میکردم این بود که نمیشه تو یه بدن هم عقل جمع بشه هم قدرت...یه عده این جمله رو نقض میکنن با این استدلال که خیلی از آدمهای درسخوان و دانشمند ورزشکار هم هستن...ولی منظور من از عقل, عقل درسی نیست عقل عرفانیه...توی فلاسفه معروف دنبال کسی میگشتم که از نظر قوای جسمی هم بالا باشه اما نبود...نمیدونم جستجوی من ناقص بود یا اصلا چنین کسی وجود نداشت...نمیدونم چه تضادی بین زور با عقل, البته عقل عرفانی وجود داره...

واقعا چرا نمیشه تو یه بدن هم عقل باشه هم زور!؟

اصلا این حرف درسته...یا نه...امکان داره یه نفر هم از نظر عقلی و هم از نظر جسمی به کمال برسه!؟

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 19:52 ] [ مصطفی ] [ ]

زندگی

زندگی...چه واژه عجیبی...ولی معنی این واژه واسه من ملموس نیست...شاید اگه از کسی بپرسی تعریف زندگی چیه به نظرش اونقدر واضح بیاد که فکر کنه داری دستش میندازی...ولی واقعا تعریف زندگی اینقدر واضحه...اگه اینقدر واضحه پس چرا هر کی یه جور زندگی میکنه یا بهتر بگم عمرشو میگذرونه...یکی براش زندگی داشتن یه خونه 50 متری با حقوق 200 هزار تومنه و با فکر اینکه خدا بزرگه زن میگیره و با فکر اینکه خدا کریمه 5 تا بچه میاره...یکی براش زندگی داشتن یه پنت هوس تو مرکز لندن و رفتن به جزایر هاوایی واسه تعطیلاته و نه با فکر خدا بزرگه زن میگیره چون اصلا اعتقادی به ازدواج نداره و مسلما با فکر خدا کریمه بچه هم نمیاره چون معتقده بچه یعنی مسولیت و مسولیت واسه کسی که تو یه پنت هوس تو لندن زندگی میکنه با کسی که تو یه آپارتمان 50 متری تو جنوب شهر تهران هستش معانی متفاوتی داره...اصلا زندگی واسه این دو نفر معنی متفاوتی داره و این تفاوت منشا تفاوت های دیگه بین این دو نفر هستش...

کی تعیین میکنه که کدوم یکی از اینها دارن درست فکر میکنن!؟

کی تعیین میکنه که کدوم یکی از اینها دارن زندگی میکنن!!؟

واقعا معنی زندگی یعنی چی!!!؟

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 19:51 ] [ مصطفی ] [ ]

احترام

احترام...داشتم به این فکر میکردم که تو این دنیا که ملاک و معیار خیلی چیزها عوض شده, ملاک و معیار واسه احترام گذاشتن به دیگران هم عوض شده یا نه...

بچه که بودیم میگفتن به بزرگتر باید احترام گذاشت...اما از همون بچگی این سوال واسم موند که ملاک بزرگی چیه و منظورشون از بزرگ یعنی کی...اوایل فکر میکردم بزرگ یعنی سن طرف از من بزرگتر باشه ولی دیدم بزرگانی رو که واسه خیلی کوچیکتر از خودشون خم و راست میشدن...

یه کم که بزرگتر شدم گفتم شاید بزرگ یعنی کسی که علمش از من بیشتر باشه ولی باز هم دیدم بزرگانی رو که علمشون رو به خیلی از خودشون کوچیکتر فروختن...

باز هم بزرگتر شدم و گفتم شاید بزرگ یعنی کسی که شرف و حیثیت داره اما باز هم دیدم بزرگانی که چقدر ارزون شرف خودشون رو فروختن به یه مشت جماعت بی شرف...

نمیدونم چقدر باید بزرگتر بشم تا معنی بزرگ رو بفهمم...

اصلا شاید ملاک احترام گذاشتن به دیگران بیشتر شدن سن و علم و شرف و این جور چیزها نباشه...بر عکس...هر چقدر بی شرف تر و ظالم تر و نفهم تر باشه عزت و احترامش بیشتره...

واقعا ملاک احترام گذاشتن تو جامعه ما چیه!!؟

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 19:43 ] [ مصطفی ] [ ]

محبوبیت

محبوبیت...نمیدونم چرا همیشه من تو پیدا کردن ملاکهای درست و البته کاربردی و واقعی برای محبوب بودن در بین مردم مشکل داشتم...تصوراتی که من از مشخصات یه آدم محبوب داشتم همون چیزهایی بود که اگه یه نفر داشت در نظرم محبوب بود ولی نمیدونم ملاکهایی که برای من مهم بود برای دیگران هم مهم بود یا نه...این رو به خاطر این میگم که معمولا آدمهایی که در نظر من محبوب بودن در نظر دیگران افراد کاملا عادی و حتی پایین تر از عادی بودن...همیشه به خودم میگفتم ملاکهای من غلطه یا اطرافیانم...اما جواب درستی برای این سوال پیدا نکردم...

ملاک شما برای محبوب بودن چیه؟

یا بهتر بگم...آدم محبوب از نظر شما چه خصوصیاتی داره؟

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 19:42 ] [ مصطفی ] [ ]

تغییر

دیشب تا دیر وقت با یکی از دوستام توی خیابونهای سرد شهر راه میرفتیم و درباره چیزهای زیادی حرف میزدیم...درباره تغییر...میگفت قانونی هست به نام قانون تغییر که همه چیز در حال تغییره...بهش گفتم اگه این قانون درست باشه پس خود قانون تغییر هم دچار تغییر میشه...نمیخوام حرفهایی که در این باره رو زدیم بنویسم چون به نتیجه مشخصی نرسید اما میخوام درباره تغییر بنویسم...

خیلی از آدمها میگن تغییر خوبه اگه در جهت مثبت باشه...ولی سوالی که پیش میاد اینه که کی تعیین میکنه چه تغییری مثبت هستش و چه تغییری منفی!؟

شاید به نظر معنی مثبت و منفی بودن خیلی واضحتر از اونی باشه که نیاز به تعریف کردن معانی اونها باشه ولی اگه واقعا تا این حد معنیشون واضحه پس چرا آدمها که در طول زندگیشون تغییرات زیادی به خودشون میدن بعد از گذشت زمان نه چندان طولانی یا بطور کلی از تغییراتشون پشیمون میشن یا دلسرد میشن از تغییرات...

اصلا معنی این جمله که باب شده و همه میگن سعی نکن کس دیگه ای باشی و خودت باش یعنی چی؟

اگه قرار باشه خودت باشی که دیگه نیازی به تغییر نیست چون تغییر زمانی معنا پیدا میکنه که تو میخوای به چیزی برسی که الان نیستی...

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 19:40 ] [ مصطفی ] [ ]

علم بهتر است یا ثروت

بچه که بودم یکی از درسهای مورد علاقه واسه من که از همون موقع به نوشتن علاقه داشتم انشا بود...ولی بچه های دیگه که علاقه ای به نوشتن نداشتن و صرفا دنبال گرفتن یه نمره از معلم و نشون دادن اون به پدر و مادر بودن که بگن ما چقدر درسخون هستیم به امید گرفتن یه جایزه یا حداقل شنیدن یه حرف خوب از اونها واسه نوشتن انشا وقت نمیذاشتن, واسه همین همیشه با خواهش و تمنا یا گاهی اوقات با دادن خوراکی و این جور چیزا ازم میخواستن که براشون انشا بنویسم و من هم در ظاهر با کراهت و در باطن با خوشحالی قبول میکردم...

سال سوم دبستان بودیم که معلممون موضوع انشای معروف علم بهتر است یا ثروت رو به بچه ها داد و ازشون خواست تا برای جلسه بعد بنویسن تا پای تخته بخونن...زنگ که خورد بچه ها مثل دانشجوهایی که دور استاد حلقه میزنن واسه گرفتن نمره قبولی, دور من حلقه زدن و دوباره همون حرفها و خواهش و تمناهای تکراری...خلاصه با کراهت قبول کردم که واسه چند تا شون رو بنویسم اما این بار هم در ظاهر کراهت داشتم و هم در باطن چون موضوع انشای معلم به همون اندازه که معروف بود نوشتنش واسه من هم سخت بود...

وقتی رفتم خونه تو عالم بچگی کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اگه بگم علم بهتره حتما معلممون خوشش میاد واسه همین شروع کردم به نوشتن چند تا انشا با یک مضمون واحد...اما هیچوقت نفهمیدم که واقعا عقیده خودم همون چیزی بود که روی برگه نوشته بودم...!!

شما برگه انشاتون رو چطور نوشتین!؟

آیا واقعا عقیده خودتون همون چیزی بود که روی برگه نوشته بودین!!؟

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 19:37 ] [ مصطفی ] [ ]