تبليغاتX

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت

شعر کارو و عکس
شعر کارو و عکس

شعر کارو و عکس

مثل امروز بود که من آمدم

خیلی وقت پیش که آمدم

خبر نداشتم از حال امروزم

امروز عاشقم

عشقی که انبوه اندوه را بر دوشم گذارد و رفت ...

برای همین چشم که باز کردم امروز

به خودم جور دیگری تبریک گفتم:

عاشق شدی ای دل ، غمهایت مبارک !

اما عزیزانم که بی خبرند از سویدای دلم

دیر هنگام که به سر پناه خستگی هایم  آمدم

استقبال خاموشی کردند از عشق... تنهای شب

خاموش بود چراغهای خانه

وقتی وارد شدم روشن شد چهارسوق کاشانه(قلبم)

همنوا تولدم را یادآوری کردند(اينم فقط يك نفر ياداوري كرد تازه يك هفته زودتر)

خیلی شعف زده شدم،

افسوس که از چهار سوق دلم،سوق منتهی به دالان قلبم تاریک بود امشب ،

شیرین بود اما

بدون تو کیفی نداشت ...!

تو که نیستی مرده یا زنده ام يا كه  چه ماهي از سال باشم يا تولدم چه ماهي باشه فرقی نمیکند

نمیدانم بدون تو قلبم را برای چه  کسی تکرار کنم...

تو تکرار همه خوبیهایی

و من فانوس بدست ، گدای خوبیهایت...

اردیبهشت 91 با سالهای پیشین متفاوت است

امسال عاشق شدی ای دل نه بلكه چند سال هست كه عاشق شدي،غمهایت مبارک........

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:6 توسط مصطفی | |

دنبال کسی نیستم که وقتی میگم میرم ؛

 بگه : نرو ...

 کسی رو میخوام که وقتی گفتم میرم ؛

 بگه : صبر کن منم باهات بیام،

 تنها نرو ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 7:59 توسط مصطفی | |

موهبت
من از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد
و او بر سر راهم مشکلاتي قرار داد تا نيرومند شوم.
من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد
و او پيش پايم مسايلي گذاشت تا آنها را حل کنم.
من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند
و او به من فکر داد تا براي رفاهم بيش تر تلاش کنم.
من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او خطراتي در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه کنم.
من از خدا خواستم به من عشق دهد
و او افراد زجر کشيده اي را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.
من از خدا خواستم به من برکت دهد
و خدا به من فرصت هايي داد تا از آنها بهره ببرم.
من هيچ کدام از چيزهايي را که از خدا خواستم، دريافت نکردم



ولي به همه چيزهايي که نياز داشتم، رسيدم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:43 توسط مصطفی | |

خدایا!

خودت گفته بودی وقتی دلی بشکند در ملکوت آسمان واردش می کنند، در کنار تو می نشانندش و خودت شخصاً از او دلجویی میکنی.

پس چرا دل نفسم که اینطور سخت شکسته رو نمیبری بذاری کنار دست خودت و ازش دلجویی کنی.

چرا چرا چرا چرا چرا چرا

مگه دلش چه گناهی کرده جز اینکه دل پاکی بوده و مهربونی کرده

به خودت قسم حق دلش این نیست.

چقدر شب و روز التماست کنم که خدا دل نفسم رو آروم کن

چیزی از خدائی و بزرگی تو کم نمیشه اگه یه ذره آرامش به دلش بدی ولی کل وجود من از بین میره اگه نفسم آرامش نداشته باشه.

فرق منو تو در همینه. تو بزرگی و من در برابر بزرگی تو کوچیک

اگه از تو کمک نخوام از کی بخوام

میترسم خدا. دیدی دیشب چی به سرم رفت تا خود صبح.چقدر ترسیدم و مدام از پشت پنجره اتاق نگات کردم و گفتم خدا خدا خدا خدا

تو رو به خدائیت تو رو به بزرگیت قسم هوای نفسمو داشته باش

بخدا نفسم هیچ گناهی نداره.هرچی هست مربوط به منه. من بدم. من بد کردم. من بد به روزش آوردم

اما تو خوبی کن. بخاطر اشکای پاکی که میریزه ازش دلجویی کن

تو بجای من دست بکش رو سرش و آرومش کن

تو بجای من دست بذار رو پیشونیش تا آروم بشه

تو نوازشش کن. مطمئنم نوازش تو بهتر از نوازش منه

تو در گوشش لالایی بخون تا آروم بشه

مگه دیشب قرآن نخوندیم. مگه نمیگی الا بذکر لا تطمئن القلوب. پس چرا چرا چرا چرا قلبش آروم نمیشه

مگه با سوز دل و اشک چشم نخوندیم چرا خدا قلبش آروم نشد

منکه با تک تک آیه ها فقط لرزه بر اندامم افتاد که چی در انتظارمه اما برا نفسم فقط آرامش خواستم نه چیز دیگه

خدایا خواستن یه ذره آرامش اونم نه برا خودم بلکه برا نفسم خیلی زیاده که اینقدر امروز و فردا میکنی.

توروخدا یه ذره آرامش بده، آروم بشه، باقیش با خودم و خودش

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:4 توسط مصطفی | |

با هرچه عشق نام تورا ميتوان نوشت، با هرچه رود نام تو را ميتوان سرود

بيم از حصار نيست كه هر قفل كهنه را با دست هاي روشن تو ميتوان گشود

 

خدایا دلم را از عشق

دامنم را از عفت

قلبم را از ایمان

هرگز

خالی مکن...

خدایا! منو اونقدر بزرگ کن تا فقط آدمای کوچیک و خوار رو کوچیک ببینم

خدایا! بزار بزرگی در خودم پیدا بشه نه در ظواهرم

خدایا! کمکم کن یوقت خدایی نکرده کسی رو بخاطر چیزی که تو خلق کردی به سخره نگیرم حتی توی دلم

خدایا! نذار هرگز گناهان نابخشودنی انجام بدم

خدایا! کمکم کن تا بتونم زندگیمو اونطور که میخوام و میل تواه درست کنم

خدایا! کمکم کن تا زندگی بسازم مملو از آرامش برای نفسم

خدایا! کمکم کن تا لحظه به لحظه از یادت غافل نشم

خدایا! کمکم کن تا به همه بگم تو چقدر مهربونی

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:53 توسط مصطفی | |

انشالله در اينده نه چندان دور

به جای آنکه انگشت اشاره‌ام را به  او بگیرم، در کنارش می‌نشستم،


انگشتهایم را در رنگ فرومی‌بردم و با او نقاشی می‌کردم


بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم، به او نگاه می کردم


به جای اصول راه رفتن، اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم


از جدی بودن دست برمی داشتم و بازی را جدی می گرفتم


با او در مزارع می دویدم و با هم به ستارگان خیره می شدیم


کمتر سخت می گرفتم و بیشتر تأییدش می کردم


اول احترام به خودش را به او می آموختم، بعد احترام به دیگران را


بیشتر از آن که عشق به قدرت را یادش بدهم، قدرت عشق را یادش می دادم..


نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:38 توسط مصطفی | |

سنگینی باری که خدا بر دوش ما میگذرد

ان قدر نیست که کمر مارا خورد کند

ان قدر است که مارا برای دعا به زانو دراورد...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:54 توسط مصطفی | |

روزگارا...

تو اگر سخت به من میگیری باخبر باش که پژمردن من اسان نیست

گرچه دلگیرتر از دیروزم

گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند

لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست

زندگی باید کرد...!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:52 توسط مصطفی | |

  جوانی به پیرمرد گفت یه سوال!

پیرمرد گفت حتما میخوای بپرسی نظرت درمورد این متن چیه!

{میتوان پروانه بود و کنار هرگلی نشست, اما بهتره "مثل تو" مهربان بود و به هر دلی نشست}

جوان گفت دقیقا

پیرمرد به جوان نگاه کردو گفت:نظرم رو بگم ناراحت نمیشی؟

مرد میگه نه...واسه چی ناراحت بشم دوست دارم نظرتونو بدونم

پیرمرد صداش رو صاف میکنه و میگه:

            مهربان باشی جفایت میکنند...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:51 توسط مصطفی | |

زندگی انقدر ابدی نیست که بهتر بودن را برای فردا بگذاریم...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:46 توسط مصطفی | |

تلاش كنيم همان گونه باشیم كه مي گوييم.
تلاش كنيم همان گونه رفتار كنيم كه از ديگران انتظار داريم
.
تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه گرفتار عذاب وجدان نشويد
.
تلاش كنيم تا راست گوييم و صداقت عادت ما شود
.
تلاش كنيم هميشه دنبال يادگيري باشيم
.
تلاش كنيم با پيدا كردن دوستان جديد دوستان قديمي را هم حفظ كنيم
.
تلاش كنيم براي خوب كار كردن خوب هم استراحت كنيم
.
تلاش كنيم هميشه براي اطرافيانتان جذاب باشيم
.
تلاش كنيم اگر از كسي رنجيده ايم، با خود او صحبت كنيم، نه پشت سر او
.
تلاش كنيم وقتي به موفقيتي مي رسيم، آنهايي كه در اين راه به ما كمك كرده اند را فراموش نكنيم
.
تلاش كنيم تا عهدي شكسته نشود و اگر هم مي شكند، ما نباشيم
.
تلاش كنيم تا باور كنيم ديگران وظيفه اي در قبال ما ندارند و عامل سعادت يا شقاوت هر كس خود اوست
.
تلاش كنيم قدردان لطف ديگران باشيم و با رفتار و گفتارمان آنها را از محبت پشيمان نكنيم
.
تلاش كنيم به هر چيز آنقدر بها بدهيم كه استحقاقش را دارد
.
تلاش كنيم دنيا را با زيبايي هايش ببينيم.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:44 توسط مصطفی | |

حضرت زهرا سلام الله علیها :
إنْ كُنتَ تَعمَلُ بِما أمَرناكَ و تَنتَهي عَمّا زَجَرناكَ عَنهُ فَأنتَ مِن شيعَتِنا و إلاّ فَلا؛
اگر به آنچه تو را به آن فرمان مى ‏دهيم عمل كنى و از آنچه برحذر مى ‏داريم دورى كنى، از شيعيان مايى و الاّ هرگز.
بحار الأنوار: ج 68 ، ص 155

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:41 توسط مصطفی | |

پیرمرد نارنجی پوش در حالی که کودک  را در آغوش داشت ، با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.ماشین به بچه زده و فرار کرد…

پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد:اما من پولی ندارم . پدر  مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید . من پول و تا شب براتون میارم…

پرستار:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه نگاهی به کودک بیندازه گفت : این قانون بیمارستانه.باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

اما صبح روز بعد
دکتر بر سر مزار دختر کوچکش اشک می ریخت!

و چقدر زود دیر می شود...

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:39 توسط مصطفی | |

اگر در این دنیا خودت را در جاده ی زندگی گم کنی،

در آن دنیا در می یابی ، که بر صراط مستقیم  زندگی نکرده ای؛

در شلوغی های زندگی خودت را پیدا کن ...

مگذار این غبار تو را به دست غیر بسپارد

دستی ببر و " خودِ غبار گرفته ات " را از زمین بردار

دستی بر آن بکش و غبارش را بتکان

با گذشت اینهمه سال ،

باز درخشندگی اش متعجبت می کند.

خویش را پیدا کن ...

قبل از آنکه دیر شود

خیلی نمی خواهد دور بروی،

جایی همین نزدیکی ها را بگرد ...

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:47 توسط مصطفی | |

کسی که دوستت داره، همش نگرانته.

به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 16:31 توسط مصطفی | |

اگه دقت کرده باشي تو زندگي واقعي، هم مار داريم هم نردبان. بعضي وقت‌ها بايد اونقدر صبر کني تا شش بياري و بتوني بازي رو شروع کني. شايد سال‌ها زندگي کني ولي هيچ وقت نتوني شش بياري. اين شش مي‌تونه همون هدف و راهي باشه که توي زندگي‌ات انتخاب مي‌کني.

شش که آوردي شروع مي‌کني به جلو رفتن. شايد اولش يک آوردي، يا شايد پنج يا دوباره شش آوردي. نبايد از اينکه يک آوردي ناراحت بشوي، نه از اين...که شش آوردي خوشحال باشي! از کجا معلوم با همين يک آوردن به نردبون نرسي و شش تو رو نندازه توي دهن ماري که مجبور شي دوباره از اول شروع کني؟

چه بخواي چه نخواي، سر راهت هم مار هست هم نردبون، اگه مار نيشت زد خودتو نباز، دوباره مي‌توني شروع کني.

قانون اين بازي اينه که هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمي‌شي، مگه خودت بخواي بازي رو نيمه کاره رها کني. شروع که کردي بايد تا ته بازي رو بري. حالا بستگي به خودت داره که چقدر اراده‌ات رو جزم کني که ادامه بدي، ولي اينو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز مي‌توني به خونه آخر برسي، مهم چه جور رسيدنه.

اون طرف قضيه رو هم ببين ممکنه يه عدد کوچک و ناقابل مثل يک تو رو از يه نردبون بالا ببره که خيلي جلو بيفتي، ولي بازهم مواظب باش دست و پاتو گم نکني، چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه.

فقط بايد با تحمل و تامل جلو بري، وقتي هم به خونه آخر رسيدي دمت گرم! به يه هدفت جامه عمل پوشاندي، پس دوباره تاس رو بنداز که براي رسيدن به هدف ديگه دست به کار شي.

حالا ديدي چرا مي‌گم زندگي مثل مار و پله مي‌مونه، نمي‌دونم تو زندگي چند بار تا حالا مار نيشت زده؟ ولي اميدوارم هر بار نيشت زد دوباره تاس رو انداخته باشي. مي‌دوني اگه مار نبود نردبون معني نداشت؟ و اين رو هم بدون که تعداد دفعاتي که مي‌توني تاس رو بندازي محدوده. چون همه مي‌خوان تو اين بازي شرکت کنن.
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:8 توسط مصطفی | |

نا اميدي زيبا ترين نتيجه عشق است! پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.... پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایس...تاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی. اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد. معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز. تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند. * فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر. راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:49 توسط مصطفی | |

امواج زندگی را بپذیر حتی اگر گاهی تو را به عمق دریا ببرد،
آن ماهی آسوده که بر سط...ح آبها می بینی مرده است!
تو که ماهی مرده نیستی تو غواص در ومروارید زندگی هستی
پس از چه می هراسی؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:47 توسط مصطفی | |

بودن با کسی که دوستش نداری و نبودن با کسی که دوستش داری همه اش رنج است, پس اگر همچون خود نیافتی مثل خدا تنها باش.........
کوروش بزرگ

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:46 توسط مصطفی | |

•" خـُـدایـــا " (!)

~~~ هــَـرگــز ~~~~

کــسـی را بـــِ چیـــزی کــِ قــسـمتـش نـیستــــ
.
.
.
.
عــادتــ ــ ــ ـــ نــــَـده . . . / .
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 21:26 توسط مصطفی | |

یکی بود یکی نبود.یه یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری با هم زندگی میکردند.

یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش.بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسر کوچولوی

قصه ی ما میده.بعد از چند روز که ا زتولد نوزاد گذشت،پسر کوچولو هی به مامان وباباش اصرار می کرد

که اونو با نوزاد تنها بذارن.

اما مامان و باباش می ترسیدن که پسرشون حسودی کنه یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.

اصرارهای پسر کوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در

 پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد.......خم شد روی سرش و گفت:

داداش کوچولو!تو تازه از پیش خدا اومدی........به من میگی قیافه ی خدا چه شکلیه؟آخه من کم کم

داره یادم میره.

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 21:23 توسط مصطفی | |

می گن با هرکی دوست بشی شکل و فرم اونو می گیری .... فکرشو بکن اگه با خدا دوست بشی ؛

چه زیبا شکل می گیری ... !!!

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 23:16 توسط مصطفی | |

گویند خدا گناهات را ببخشد...گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم؟!!

هر گاه در خلوت خودم به تو فکر میکنم از شدت شرمساری سرم به زیر می‌افتد.!

هر گاه به یاد پرده ای عظیم که بر عیب‌های من کشیدی می‌افتم...

هرگاه به یاد خوبیهایی که از من بر زبانها جاری ساختی و من لایق آن نبودم می‌افتم ...

هرگاه به یاد نعمتهای فراوانی که به من بخشیدی و من باز ناسپاس بودم می‌افتم...

هرگاه به یاد بلاهایی که با تمام گناهکاری‌ام از من دفع کردی می‌افتم...

و هرگاه به یاد میآورم که با تمام مهربانی‌ات باز از تو گلایه‌مند بودم...

در حالی که تمام مشکلاتم از جانب خودم بود ،عرق شرم سراسر وجودم را فرا میگیرد...! و
 
آنگاه است که از شدت خجالت نمیتوانم از تو چیزی بخواهم...

و باز وقتی به یاد پیمانهایی که یکی پس از دیگری با تو بستم و همه را شکستم می‌افتم؛
 
حتی روی آنکه دیگربار از تو عذر‌خواهی کنم را ندارم...!!
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:16 توسط مصطفی | |

یک نفر درهمین نزدیکی ها

چیزی به وسعت یک زندگی

برایت جاگذاشته است خیالت راحت باشد

آرام چشمهایت راببند

یک نفر برای همه نگرانی هایت بیدار است

یک نفر که از همه زیباییهای دنیاتنها تورا دارد
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 21:29 توسط مصطفی | |

خدایا...!


اندکی نفهمی عطا کن،که راحت زندگی کنیم!

 مردیم از بس فهمیدیم و به روی خودمون نیاوردیم...!
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 21:28 توسط مصطفی | |

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های
پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم
به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می
خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی
توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که
بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به
 آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در
می آ ورد...




تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 7:45 توسط مصطفی | |

خدايا

حواست هست؟!


صداي هق هق گريه هايم


... از گلويي مي آيد كه تو از رگش


به من نزديک تري

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 7:46 توسط مصطفی | |

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …

گفتی: فانی قریب

     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد بهت نزدیک بشم …

گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن

(اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی …

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

 

گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

     .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم …

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

     .:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌کنم

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

گفتی: الیس الله بکاف عبده

     .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم

من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش

بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن .

خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::



نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 22:24 توسط مصطفی | |

همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا 

 فقط به یگانه عالم توکل کن

آنگاه می بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار شوی

 کارها به خوبی پیش می روند
 
میدانیکه:

ازخدا خواستن عزت است

اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است

از خلق خدا خواستن خفت است

اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است

 

         پس هر چه می خواهی از خدا بخواه

و در نظر داشته باش که

برای او غیر ممکن وجود ندارد و تمام غیر ممکن ها فقط برای توست

 

پس با خدا باش و پادشاهی کن

 

بی خدا باش و هرچه خواهی کن

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 22:17 توسط مصطفی | |

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد
خدا فرمود : لازم نیست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است

 


گفتم مرا خوشبخت کن
خدا فرمود : نعمت از من، خوشبخت شدن از تو

از او خواستم روحم را رشد دهد
خدا فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی،
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی


از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
خدا فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم
خدا فرمود : آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد
_________________
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است ....

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 22:16 توسط مصطفی | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت